سخت است

سخت است بودن در جائیکه خواسته هایت چیز نامناسبی تلقی می شود
همیشه از اینکه زیر ملامت  نگاه های ناچیز خودم را ، اهدافم را ، پنهان کرده بودم خسته ام . این خستگی هرزه انگار از تولد با من بود . به سمت هرچه که رفتم برای ادامه دادنش شوقی نداشتم . هیچ چیز را آنطور که باید و شاید نخواستم و نپذیرفتم

گاهی نیاز دارم کسی را داشته باشم تا حرف ها و آرزوهای مرا بی آنکه به زبان آورم  بفهمد..بداند ..خسته ام . از اینکه همیشه نقش یک کوه را بازی کرده ام بیزارم.آنقدر حرف به دل دارم که به سرم زده  دل را اندازه بگیرم و ببینم هنوز چقدر ها جا دارد تا درد درونش بریزم . میکشد که هیچ وقت نتواند از خود دفاع کند .

کاش بود آنکس که :

وقتی از آرمان هایم به او می گفتم  می دانست چه بایست کرد ؟می دانست از کدام سمت دستم را مهربانانه بگیرد و ببردم  درست مثل دانش آموز اول دبستان که گستره  دانش  معلمم پاسخ همه ی دغدغه های نگفته ام بود .

دوست دارم باشد آنکس که هر چیز ناممکن را برایم ممکن می کرد .

/ 9 نظر / 6 بازدید
ana

[ناراحت][ناراحت] آره............. زندگی همینه.....

فاطمه

سلام من همون فاطمم که تو وبلاگ مریم نظر گذاشته بودم اگه میخوای یه روزی میرسه که اونی که میخوای باشه تا آرومت کنه بدون هیچ توقوعی از تو میاد که تا آخرش کنارت باشه باید منتظر اون روز بود عزیزم موفق باشی

ana

حرفه اضافه نميزنم ! فقط واااااای از وقتی آدم دلتنگه يكی بشه ... !

هادی

خدا ببین چه سرده این خونه ببین برای دیدنم کی اومده که گفته بود دیگه بهش نمیرسم بیاد ببینه اومده همه کسم تو رسوندی باز مارو بهم باز چرا دارن غما میان تو دلم غم همه جهان نکنه این خوابه دوباره کاش بشه نره جلو زمان اگه بگه صب که شه میرم من از این غصه میمیرم نه نگو اینا همه خوابه چیزی نگو که میمیرم

مریم

زمـیــــن خـمـــیــازه ای بـکـــش بـه زیـــر پـــای مـــــــن...!!

ana

یه وقتایی باید رفت…! اونم با پای خودت…! باید جاتُ تو زندگی بعضی ها خالی کنی…! درسته تو شلوغیاشون متوجه نمیشن چی میشه…! ولی بدون… یه روزی… یه جایی… بد جوری یادت می افتن که دیگه خیلی دیر شده خیلی…

ana

هنوز غیر فعالن که عزیزم [گاوچران]