دختر پاییز

کاش میدانستی بعضی از حرف ها را مثل درد باید کشیــــــــــــــــــــــــــــــــد
نه نوشت

اینجا که می آیی
و پای گودی چشمهام که می نشینی
ابرهای حوالی نگاهم
سنگین می شوند
مواظب باش
من دختر پاییزم
و تو درست پای گودی چشمهام نشسته ای...

خیلی وقت است فراموش کـــــــرده ام
کدامیک را سخـت تــر می کشــــــم
رنــــــــــــج!
انتظار!
یا نفس را.

نه دکترهستم، نه محقق، نه دانشمند...
ولی دردناک ترین و خطرناک ترین و کشنده ترین...
بیماری دنیا را کشف کرده ام!
اسمش "دلتنگی" است دلتنگی برای تو....

هزار لعنت
هزار لعنت به روزگاری که رفتنِ تو را بر بستر فعل جاری کرد
هزار لعنت به روزگاری که هیچ یقینی برایِ بازگشتی دوباره باقی‌ نگذاشت
فقط درد نیست
اعتراف هم هست
من... من... هنوز خاطراتم را با غبارش دوست دارم...

/ 6 نظر / 4 بازدید
سایه

میشه احساسش کرد عالیه [گل][گل][گل][گل]

هادی

او رشک سپیده در سحر خیزی بود همپای نسیم در دلاویزی بود هر چند که سبز بود از شاخه افتاد این رسم کدام برگ پاییزی بود

ana

درد داشت.....

بانو

گاهی دلم میخواد وقتی بغض میکنم خدا از آسمون به زمین بیاد اشک هامو پاک کنه دستم رو بگیره و بگه: اینجا آدما اذیتت میکنن؟!!! بـــــا بــــــریــــــــم...

بانو

بعضی ها به خدا پناه می برند و بعضی ها پشت نامش پنهان می شوند...!!!!

M_Kh

نامرد ها.... چند بغض به یک گلو....