من می دونم

فاجعه که فقط جنگ و کشتار و آوارگی نیست، یا سیل و زمین لرزه و آوار.

فاجعه همون پسر نوجوون تنها و اخموییه که دیشب توی پارک دیدیمش.

بلند بلند موزیک گوش می کرد ، شونه ها رو کشیده بود بالا کمی

و نگاهش فقط به زمین بود.

فاجعه اون هایی بودن که خندیدن: آخی طفلک، بسوزه پدر عاشقی!

فاجعه این خیاله که "ای بابا، هنوز اولشه!"،

 

 

که "بزرگ میشه یادش میره"، یا بدتر، "به این روزاش می خنده" !

فاجعه این جاست که یادش نمی ره. که یادمون نمی ره...

ذخیره ی بزرگی از شکستن ها و تنهایی کشیدن ها،

دست توی جیب کردن ها

 

و توی خیابون پا کشیدن ها رو حمل می کنیم با خودمون،

 

از کودکی و نوجوونی و جوونی،

 

از خیال های ساده ای که به دیوار خوردن،

 

محال شدن و بلند بلند

می خندیم که "ای بابا... یادمون می ره."

یادمون نمیره من می دونم ...

 

#6983

 

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
گل نیلوفر

پدرم..14 آدر ماه روز ویران شدن زندگیم پدر 365 روز ندیدمت نبودنت بهترین بهانه ایست برای اشک ریختنم ..ولی کاش بودی پدر تا اشکهایم از سر شوق جاری میشدند... کاش بودی تا دستان مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد.. کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت میگذاشتم و همه دردهایم را به گوش تو میرساندم...کاش بودی پـــــــــــــــــــــــــــدر[ناراحت]

مریم

دردم ایــــــــن بـــــــــــــود… “درکـــــش”به”دردم”نرســــــــید…!!!