دست خدا

سکوت می کنم اما توی دلم با تو حرف می زنم تویی که همه ی زندگی منی.

نمی دونم برام چی در نظر گرفتی و می خوای من و به کدوم مسیر هدایت کنی

اما خیالم راحته چون می دونم تو رهام نمی کنی و هوامو داری هرجایی که باشم.

من دستتو سفت چسبیدم.

تصمیم گرفتم راهی این سفر بشم .ساکم و چند روز قبل از امتحانا بستم.

خدایی جونم من میرم اگه به صلاحم بود تو کاری کن که بمونم

اگه به صلاحم بود تو کاری کن انصراف بدم و بی خیال این مدرک بشم...

خداجونم ممنونم که کاری کردی چادری بشم بابت این اتفاق خیلی خوشحالم .

و اما جواب من به اونایی که برای چادری شدنم هزار تا علامت سوال روی سرشون

سبز شده فقط یک لبخنده.

این یه پیمان با توست با تویی که همه کس و همه ی دارایی منی .

خدای من، خدای مهربون با تو باور رسیدم .فقط یه تا خواهش دارم ازت :

مراقب باباییم باش بابایی که توی همین ماه بهمن بردیش پیش خودت

دلم خیلی تنگشه خیلی ...

 

 

#16915

 

/ 25 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ayda

به تاوان دلم که شکست دلها را میشکنم.. گناهش پای دلی که دلم را شکست[گل]

sahari

سلام وبه زیبایی داری امیدوارم موفق باشی خوشحال میشم ب وبای منم بیای من همیشه اپم. درضمن من تازه وبامو زدم خوشحال میشم همراهیم کنی.[نیشخند] ببخشید دیگه زیاد حرف زدم [نیشخند] اینم ادرسه وبام: http://khasteam.persianblog.ir http://haaaamechiiii.persianblog.ir/

ساحل

سلام............متن جدید گذاشتم

انسان

سلام..متشکرم از حضورتون در وبم..[گل]

دل زخمــــي

مردی در سالن بدن سازی از مربی خود می‌پرسد: با کدام دستگاه کار کنم؟ می‌خواهم آن دختر زیبا را تحت تاثیر قرار بدهم مربی گفت : از دستگاه خودپرد از بیرون سالن استفاده کن ![نیشخند]

ساحل

قلبم چرا اروم نمیشی؟ مگه ندیدی خوبه کنار اون غریبه... از من چرا گلایه داری؟ من که بهت میگفتم همه حرفاش فریبه...

دنیز

سلام، روح پدرت شاد. خدا بهت صبر بده، حال تو رو کسی میدونه که باباش پیشش نباشه. منم مثل تو چند سال پیش بابای گلم رو از دست دادم، بابایی که همه دنیام بود هنوزم فکر میکنم که از بهترین باباهای دنیا بود. من وقتی بود بهش نگاه میکردم اکثر شبها سجده شکر میذاشتم به خاطر وجود اون و مامانم. بعد از رفتنش عموم گفت اون روزها شکر کردنت عرض داشت الان صبر کردنت. ما دارم فقط این روزها رو تحمل میکنم نه اینکه عادت کنم یا از یادش ببرم. اولین بار وقتی اومد به خوابم صبح که از خواب بیدار شدم احساس میکردم همه اش دروغ بوده و بابام زنده ست یه جورایی شاژ م. میدونم که الان گفتن این حرف درست نیست اما براش زیاد گریه نکن چون پدرت اذیت میشه . مراقب مامانت باش

ندا

منم پدرمو از دست دادم همیشه انگار یه حسرت تو دلمه.دوست ندارم بچه های دیگه از باباهاشون بگن خودمم همش نگرانم کسی ازم نپرسه بابای توچی؟که منم مجبور بشم بگم فوت کرده که اوناهم ترحم کنن بهم .از دلسوزیای اطرافیانم متنفرم که به چشم دیگه ای نگام میکنن نمیدونم شماهم اینطورید یا فقط من اینطوریم. حالم از دنیا بهم میخوره[ناراحت]

ندا

میشه یکی بگه چیکار کنم؟[گریه]