خسته ام

خَستــــه ام....!

امــــا تَحمـُـــل مـی کُنــم... 

خُــــدایـــا روزِگـــارت با من و احساسم بـَــد تـــا کـــرد...!

ونمی دانم چطورمیتوانم این همه احساس رابه امانت به قلب بزرگت حک کنم...

هروقت دلم تنگ میشه دفتردلم روبازمیکنم وبلندبلند شروع به خواندن میکنم...

وتومیبینی که درهرسطر فقط نام تو آمده...

وخدایا.....

من خسته ازاین زمینی هادلم برای آبی آسمانت تنگ شده.

گاهی دلم میگیره ازاین غربت......

ازغربتی که درچشمان همه هویداست...

وگاهی این غربت برایم شیرین میشود....

ودستان توست که برایم شیرنش میکند...

خانواده ودوستان حقیقی ام غربت رابرایم شیرین میکنند...

ومن عاشقانه دوست دارم

جاری شوم درآن لحظات!

ازپدرم یاد میگیرم که ازاطرافیانم انتظارنداشته باشم...

وازاو یاد میگریم که ازدرون بزرگباشم...

وخدامیداندکه اوست قوت دل من...

اما بازبغض میکنم

ومیگویم چرا این آدم ها آنقدرگرفتاررسم ورسوم تلخ این دنیا شده اند...

کاش میدانستی مارا مجال آن نیست

که روزهای رفته را ازسرگیریم

ولحظه های بی بازگشت راتمنا کنیم...

وبه التماس ثانیه ثانیه های این روزهابیفتیم که بازگردند وما زندگی راازسرگیریم...

وزندگی من وتوزندگی نیست!

زندگی درلبان خندان یکدیگر خلاصه میشود،

درنگاه های زیبای

دیگران ودرعشق خلاصه میشود...

وتواینگونه باید زندگی کنی...

لبریزاززیبایی!!!!!

 

/ 13 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
delezakhmiiii

دلم میخواست یه روزی برام تعریف میکردی که هرگز فراموش نشدن چه طعمی دارد .

delezakhmiiii

فوق العاده ازنوشته هات به وجدمیاد دل زخمیم همرنگ منه بیان دردات وچقدرخوبه توی این حوالیه وبها یکی مثل یکی دیگه ÷یدا بشه دلت شاد

delezakhmiiii

در عرض یک دقیقه می شه یک نفر رو خرد کرد ! در یک ساعت می شه یک نفر رو دوست داشت ! و در یک روز فقط یک روز می شه عاشق شد ! ولی یک عمر طول می کشه تا کسی رو فراموش کرد .

delezakhmiiii

به بند دلت میاویز رخت خاطره ام را ، گردبادهای فراموشی حرمت نمی شناسند . . .

delezakhmiiii

تمام سپاس من از کسی است که به من نیاز نداشت ؛ اما فراموشم نکرد . . .

delezakhmiiii

شنیده بودم که “ خاک سرد است ” این روزها اما انگار آنقدر هوا سرد است ، که زنده زنده فراموش می کنیم یکدیگر را

شهرزاد قصه گو

اگر افلاطن و سقراط بوده اند بزرگ بزرگ بوده پرستار خردی ایشان. به گاهواره مادر بسی خفت سپس به مکتب حکمت حکیم شد لقمان. در آن سرایی که زن نیست،انس و شفقت نیست در آن وجود که دل مرد،مرده است روان به هیچ مبحث و دیپاچه ای قضا ننوشت برای مرد کمال و برای زن نقصان زن از نخست بوده رکن خانه هستی که ساخت خانه بی پای بست و بی بنیان پروین اعتصامی +روز مادر رو تبریک میگم[گل][لبخند]

faeze

دفتري بود كه گاهي من و تو مي نوشتيم در آن از غم و شادي و روياهامان از گلايه هايي كه ز دنيا داشتيم من نوشتم از تو: كه اگر با تو قرارم باشد تا ابد خواب به چشم من بي خواب نخواهد آمد كه اگر دل به دلم بسپاري و اگر همسفر من گردي من تو را خواهم برد تا فراسوي خيال تا بدانجا كه تو باشي و من و عشق و خدا!!! تو نوشتي از من: من كه تنها بودم با تو شاعر گشتم با تو گريه كردم با تو خنديدم و رفتم تا عشق نازنيم اي يار من نوشتم هر بار با تو خوشبخترين انسانم… ولي افسوس مدتي هست كه ديگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!! [گل][گل] عالی بود