دوباره سکوت

کودکی ام زود تمام شد ،جوانی ام زود شروع شد ،

مشکلاتم زود آمدند ،سختی ها زود آغاز شدند ،


بگذارید آلزایمر را هم زود شروع کنم . . .

فراموش کنم همه جا و همه چیز و همه کس را ،

کودکی را ...

آدمها را ...

آرزوها را ...

حسرت ها را ...

همه را فراموش کنم ؛

جز یک عشق . . .



جز یک پنجره و عروسک یادگار از عشق ،

که در آغوشش بگیرم و کنار پنجره بایستم . . .

و هرکس از این آدمها کنارم آمد؛ فقط نگاهش کنم و با خود زمزمه کنم:

چقدر آشناست . . . . .


می خواهم آلزایمر بگیرم ....!!

 

/ 5 نظر / 16 بازدید
محمود

دیشب خدارو دیدم... گوشه ای آرام میگریست... من هم کنارش رفتم و گریستم... هر دو یک درد داشتیم ... " آدم ها...."

محمود

دیشب خدارو دیدم... گوشه ای آرام میگریست... من هم کنارش رفتم و گریستم... هر دو یک درد داشتیم ... " آدم ها...." ممنون از نگاهتون.

ساناز

خسته ام از روزهایی که گذشت و از آینده ی مبهمی که پیش رو دارم... نمیدانم تا کدامین لحظه به دنبال عشقی گرم و پر تپش خواهم گشت! کاش صدای پای آن کسی را که قلب مرا خواهد لرزاند میشنیدم! کاش... خسته ام... [گل]

مهدی

پیر شدم پیر تو ای جوونی...