دوستی

یه روز یه عزیزی میگفت: دوستی رو از پروانه یاد نگرفتم


که وقتی از گل جدا میشه میره سراغ یه گل دیگه،


دوستی رو از ماهی یاد گرفتم که وقتی از آب جدا میشه میمیره،


چند ساعتی رفتم توی فکر دوستی،پروانه ،ماهی،....


ما دوستی رو از کی یاد گرفتیم؟؟؟


از آدم هایی که این روزها از گلی جدا نشده میرن سراغ گل دیگه؟؟؟


یا از آدمهای ماهی نما؟؟؟


دلمون و دریا می کنیم واسه دوستایی که فکر می کنیم برامون می میرند


غافل از اینکه این روزها همه درسهای بازیگری رو حفظن


وباز یه کلاه بزرگتر از قبلی ها میره روی سرمون


و سرمون رو از سنگینی این همه کلاه نمی تونیم بلند کنیم


و هر کسی ما رو میبینه دلش میسوزه که توی این همه گرگ چه آدم سر به زیری!!!


واقعا ایول داره!!! بابا سرتو بگیر بالا ببین دورو برت چی میگذره....


ما که اصلا نفهمیدیم این دوستی که میگن چیه!؟!


از کجا میشه خرید! اصلا گیر میاد؟؟؟

 

 #11163

/ 9 نظر / 17 بازدید
صهبای عشق

قشنگ بود. واقعا دوستی رو پیدا کردن که مثل ماهی باشه سخته. واقعا.

ana

وچقدر دوست داشتنی هستند آدمهایی که شبیه حرف هایشان هستند . . .

ana

رفیق . . . برای همه خوب باش . . . آنکه فهمید همیشه کنارت خواهی ماند . . . و آنکس که نفهمید روزی دلش برای خوبیهایت تنگ میشود . .

علیرضا

سلام آجی سکوت خیلی قشنگ بود [قلب]

ساحل

وقتی کسی دیر به دیر ازم یاد می کنه؛ نگرانش نمی شم؛ حتما شاد بوده از یادش رفتم...

هادی

شنیــده بودم که “خاک سرد است” ایـــن روزها اما انگار آنقـــدر هوا ســـرد است، که زنــده زنــده فراموش می کنیــم یکدیگـــر را

هادی

تــو هم تلخ بودی تلــــخ درست مثل قطره های فلج اطفالی که در کودکی به خوردم می دانند غافل از اینکه این بار تلخی تــــو دلم را فلــــج کرد

107....

دلبسته ی کفشهایم بودم، کفش هایی که یادگار سال های نوجوانی ام بودند دلم نمی آمد دورشان بیندازم هنوز همان ها را می پوشیدم اما کفش ها تنگ بودند و پایم را می زدند قدم از قدم اگر بر می داشتم، زخمی تازه نصیبم می شد سعی می کردم کمتر راه بروم زیرا که رفتن دردناک بود . . می نشستم و زانوهایم را بغل می گرفتم و می گفتم: چقدر همه چیز دردناک است، چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنیایم می نشستم و می گفتم: زندگیم بوی ملالت می دهد و تکرار ....... می نشستم و می گفتم: خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم قدم از قدم بر نمیداشتم و فقط می گفتم و می گفتم و مي گفتم............... . . پارسایی از کنارم رد شد عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت مرا که دید لبخندی زد و گفت: خوشبختی دروغ نیست ....!!!!!!! اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است و زیباترین خطر؛ از دست دادن ......................................................!!!!!!!! . . تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای، برایت دنیا کوچک است و زندگی ملال آور جرات کن و کفش تازه به پا کن. شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده ای رو به