این روزها پیرم

پیر میشوم وقتی میگویم "پدر" و جوابی نمیشنوم

این روزها پیرم پیر و خسته

چون بیشتراز هرروزی صدایت کردم و تو سکوت کردی

نه میتوانم نفس بکشم نه میتوانم راه بروم نه میتوانم دستانم را حتی تکان دهم

بی جان بی هوش بی روح مثل تکه ای پوست و گوشت و استخوان بی جان گوشه

اتاق افتاده ام

این روزها هرکس مرا میبیند از چشمان غمگینم میگوید

توهم چشمان دخترت را میبینی؟

میبینی که چقدر سرد و بی روح است

روح یخ زده اش را میبینی که نمیتواند به هیچکس اعتماد کند حتی....

خیلی خسته ام پدرم

تشنه ی حرف زدنم یک عالمه حرف تلنبار شده در دلم 

اما نمیخواهم آنها را به کسی جز تو بگویم

دلم لک زده برای کنار تو نشستن و با تو چای خوردن و با تو حرف زدن

وای اگر بودی...

راستی پدرم تو چرا نیستی؟!چرا حتی در خوابهایم نیستی

من و تو اینقد غریبه شدیم که به خواب دورتر ها میروی اما به خواب من نه...

دلم این روزها زیاد میگیرد خدایا نجاتم بده

/ 4 نظر / 21 بازدید
مهدی

خیلی جالبه وبت . به منم سری بزن

خا طره

بد نبود[نگران]

مریم

خيليا تاهمين چند وقت پيش كنارمون بودن ولي الان پيش خدان.. واسه شادي روحشون فاتحه لازم نيس، همين ك يادشون كنيم و تودلمون بگيم خدابيامرزش كافيه سلامتي كسايي ك تواين خاك موندن و جزو همين خاك شدن

بانو

تابستان ! حالا که داری تمام میشوی بگذار بگویم ... که شبهای گرمت، سرد گذشت !!