پروفایل نویسنده

آرشیو مطالب

کلیه مطالب این وبلاگ

طراح قالب : آی تم



خدایا ... !!! من که غصه هایم را سر وقت می خورم ... پس چرا خوب نمی شود ... ؟! درد هایم ... !!!

فاجعه که فقط جنگ و کشتار و آوارگی نیست، یا سیل و زمین لرزه و آوار.

فاجعه همون پسر نوجوون تنها و اخموییه که دیشب توی پارک دیدیمش.

بلند بلند موزیک گوش می کرد ، شونه ها رو کشیده بود بالا کمی

و نگاهش فقط به زمین بود.

فاجعه اون هایی بودن که خندیدن: آخی طفلک، بسوزه پدر عاشقی!

فاجعه این خیاله که "ای بابا، هنوز اولشه!"،

 

 

که "بزرگ میشه یادش میره"، یا بدتر، "به این روزاش می خنده" !

فاجعه این جاست که یادش نمی ره. که یادمون نمی ره...

ذخیره ی بزرگی از شکستن ها و تنهایی کشیدن ها،

دست توی جیب کردن ها

 

و توی خیابون پا کشیدن ها رو حمل می کنیم با خودمون،

 

از کودکی و نوجوونی و جوونی،

 

از خیال های ساده ای که به دیوار خوردن،

 

محال شدن و بلند بلند

می خندیم که "ای بابا... یادمون می ره."

یادمون نمیره من می دونم ...

 

#6983

 

 


برچسبـهـ ـا :
۱٢ آذر ۱۳٩٢ ٢:٥٥ ‎ب.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



aytem.ml