پروفایل نویسنده

آرشیو مطالب

کلیه مطالب این وبلاگ

طراح قالب : آی تم



خدایا ... !!! من که غصه هایم را سر وقت می خورم ... پس چرا خوب نمی شود ... ؟! درد هایم ... !!!

 

 

آرزویم این استـــ نتراود اشکــ ازچـــشم تو هرگز مگر از شوقـــ زیاد

نرود لبــخند از عمق نگاهتـــ هرگز 

و به اندازه ی هـــر روز تو عاشقـــ باشی

عاشقـــ آنکه تو را میـــ خواهد

و به لبخــند تو از خویشـــ رها میـــ گردد

وتو را دوستــــ بدارد به همانـــ اندازه

که دلتـــ میــ خواهد

 

داداشــ گلمــ تولدتــ مبارکــ

 

http://yasupload.ir/images/74805575680005350729.jpg


برچسبـهـ ـا :
۱ دی ۱۳٩۳ ۳:٢٠ ‎ب.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



گـاهـی اوقـات . . .

هـمـه چـیـز دسـت بـه دسـت ِ هـم مـیـدن

تـا تـو را غـرق در رویـاهـا و خـاطـراتـت کـنـن. . .

یـه آهـنـگ پـیـشـواز! . . .

۲خـط شـعـر! . . .

کـمـی هـوای بـهـاری . . .

یـک وجـب پـیـاده رو! . . .

آهـنـگـی کـه خـونـه بـغـلـی گـوش مـیـدن . . .

 دو کـلـمـه حـرف! . . 

بـوی ِ یـه عَـطـر خـاص! . . .

طـعـم ِ شـیـریـن ِ یـه خـوراکـی . . .

هـمـه و هـمـه کـافـیـه بـرای ایـنـکـه . . .

تــو چـنـد سـاعـت وسـط اتـاقـت دراز بـکـشـی

و خـیـره بـشـی بـه سـقـف

 


برچسبـهـ ـا :
۳٠ آذر ۱۳٩۳ ٢:۱٠ ‎ب.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



کاش می شد آدم گاهی
به اندازه‌ی نیاز، بمیرد...


بعد بلند شود
آهسته آهسته
خاک‌هایش را بتکاند
گردهایش بماند


اگر دلش خواست،
برگردد به زندگی...


دلش نخواست،
بخوابد تا ابد


کاش می‌شد گاهی آدم
به اندازه‌ی نیاز
بمیرد...!!

 

 


برچسبـهـ ـا :
٢٥ آبان ۱۳٩۳ ٩:٢٩ ‎ب.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



برای تولـــــــــــدم
من چشم به راه یک اتفاقم
نه شاکی ام و نه غر می زنم...
فقط در سکوت خودم، منتـــــظرم...

به قول یه دوست :
تعویض یا تبدیل نمی خواهم ... دلم " تغـییر " می خواهد !

تغییری که درونم را دگرگون کند...
روشن کند...
امیدوار کند...
چیزی که ابدی باشد و برای یک بار هم که شده

بیشتر از " یک لحظه " دوام داشته باشد !
با خودم می گویم شاید ...
شاید هنوز وقتش نرسیده!!!
کسی چه میداند...!
شاید هنوز راه رسیدن را پیدا نکرده!!!
اما حسی به من می گوید بالاخره پیدا می کند...
و تا آن روز فقط از من یک چیز می خواهد ...
باشد ای اتفاق ! ...

گرچه کمی پیرتر شده ام
با اینکه دیگر مثل آنوقت ها عجیب نیستم
اما خیالت راحت باشد...
من صبورم...
http://yasupload.ir/images/64706770783485511323.jpg

برچسبـهـ ـا :
٧ مهر ۱۳٩۳ ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



مردم زود قضاوتت میکنند...
بگذار راحت باشند...
بگذار هرچه میخواهند بگویند...

تو وقت خود را تلف نکن
نمیتوانی که تمام انرژیت را برای تغییر افکارشان
برای آن همه آدم صرف کنی!
تا بخواهی که خودت را برایشان ثابت کنی، میبینی کلی از عمرت را گذرانده ای...
اینطور تنها فکر و ذهنت را مشغول میکنی...
مهم نیست...بگذار هرچه میخواهند بگویند....
بگذار هرطور که میخواهند قضاوتت کنند....
تو برای خودت... برای عزیزانت زندگی کن...
ولی وای به روزی که ببینی
عزیزترین فرد زندگیت
همانی که تمام احساس و جان و مال و جوانی و زندگیت را به پایش گذاشته ای
خود واقعیت را زیر سوال ببرد
قضاوتت کند...همه چیز را فراموش کند و حکم هم صادر کند...!
آنوقت است که دیگر خشکت میزند و مثل سنگ میشوی
نه به کسی اعتماد میکنی
و نه کسی را عزیز میبینی که بخواهی چیزی را برایش ثابت کنی...
چون دیگر میدانی که آنکس که فکر و ذهنش خراب است
آنکس که مصلحت پرستی خویش را توشه راه خود قرار داده است
تمام شخصیت و صفات خوبت را در یک ثانیه به دست باد خواهد سپرد
و در نظرش از تو اهریمنی بیش نخواهد ساخت...
پس بگذار هرطور که دلشان میخواهد قضاوتت کنند...
شاید خدا را فراموش کرده اند...
#24721
 

برچسبـهـ ـا :
٧ مهر ۱۳٩۳ ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



چند وقتی است....

حرفی زیباتر از سکوت برای گفتن ندارم...

چشمانم به مانند پاییز برگ ریزان است....

قلبم.....قلبم هم هوای دلتنگی دارد.... با این همه ....

اما بر لبانم لبخندی نقش بسته است...

تا مجبور نباشم سکوتم را بشکنم....

دلم پاییز می خواهد

دلم پاییز می خواهد ، تا انتهای راه خلوتی بروم

برگ ها را رسوا کنم زیر قدم هایم

و تمام رویاهای باران را

با یک بوسه از نسیم سوزناک دم غروب به باد دهم..."

 

Photo-Skin_ir-Autumn33.jpg


برچسبـهـ ـا :
٤ مهر ۱۳٩۳ ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



وقتــــی قرار است بــــروی ، دِل دل نـَـــکن ...
مُنتظر نمــــان 
هیچ اتفـــاقی مانــــدگارَت نمی کنــــد.
وقـــتی قرار اســــت بروی، حَتــــما دل شــــوره هایت را مُرور کـــرده ای
یادگــــاری هایت را ، بُغــــض های پُشت سَــــرت را ...
یا مــــی روی بی آنکـه یادت بیـــاید کوچه هایـــی را که قَدم زدیــم 
و باران هــــایی که بر سَــــرمان بارید 
و چراغ قـِـــرمز هایــــی که هنوز نـِـــمی دانم چرا دوستـِــشان داشتیم.

بـَــــهانه برای رَفــــتن زیاد اســــت 
ایــــن مانــــدن است کـــه بـَـــهانه نمی خواهــــد
این مانـدن است که دِل مـــی خواهــــد
شَهامت می خواهد،عِشـــق می خــواهد ...


حــــالا هی تو بگو باید بِروی ، اصلا هَــــمه دنیا را جاده بِکش
بگو که عِــــشق به درد شِـــعر ها می خـــورد 
و من می تَرســم از کسی که دیگــر 
حتی شعر هم قلبَش را نمی لرزاند
کســـــی که مــــی داند به غیر از مَن ، کســـی مُنتظرش نـــیست
اما دلش ، هَــــوای پَریــــدن دارد ...


وَقــــتی قرار است بِروی، حَـــــتی به آییـــــنه نِگاه نکن
شاید چِشم های کسی که روبروی تو ایستاده 
مُنــــصرفت کند از رفــتن
شاید نـَـــم اشـــــکی ببینـــی ، غُبـــاری ، 
خـــــیالی دور در آســـــتانه ویــــــــران شُـــــدن
شاید ناخودآگــــاه در آینه لَبخــــند بزنی 
و به تصـــــویر دیرآشـــــنای محصور در قاب بگویــــی : سَلام ... 
شاید هنوز روح کودکــــانه ات از گوشه ای سَرک بکشد 
و نگران باشد که مبادا فراموشَــــش کنی ...


تو لَبـــــخند بزن !
من غُربـت پشت آن لبـــخند را خوب می شِــــناسم
نمی گویـــــم نَرو
اصلا مگر چیــــزی عوض می شــــــود ؟!
فقط یک فالله خـَـــــیرُالحافِظیـــــن می خوانم 
و به چــــهار جهت فـــــوت می کنم ... 

حتـــــی اگر دیگر نــَــبینمت ، 
هر شــــب به خوابـَــــت می آیـــــم 
تا به یادت بیــــاورم که بی خـــــداحافظی رفتـــــی ...

 

 

#25414

 


برچسبـهـ ـا :
۳٠ شهریور ۱۳٩۳ ۸:٥٥ ‎ب.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



سلام .

یک سال گذشت یک سالی که توش هم شادی بود هم غم .

امروز فقط از دردهای دنیای مجازی می گم

دنیایی که اولش برام دنیای قشنگی ساخت

روزهایی که منو از غم هام دور می کرد

روزهای قشنگی که باهم بودیم و گفتیم و خندیدیم و حتی اشک ریختیم ...

اولش همه چی قشنگ بود دوستایی پیدا کردم

که بیشتر وقتم رو کنار اونا می گذروندم ...

اما این روزهای قشنگ زود تموم شدن ...

روزهای تلخ رسید

روزهایی که باید می رفتی چون جایی برای موندن نداشتی ...

روزهایی که حرمت اون دوست داشتن رو نگه داشتی و لب هاتو دوختی

و گفتی مهسا سکوت کن ...

روزهایی که هنوزم دلت تنگ میشه اما نمی تونی کنارشون باشی ...

روزهای تلخی که مث آب خوردن به باد تهمت گرفتنت و دروغگو شدیم و 

بازم سکوت کردیم... 

هنوز هم اون دوست داشتن تو قلبم هست

هنوزم که یادش میفتم دلم تنگ میشه ...

و فقط یه لبخند تلخ از اون روزا به یادگار مونده ...

اما باید پاییز بود و پاییز موند ... 

اما تو این یه سال انسان های با ارزشی هم پیدا کردم که برام تا ابد موندنی شدن... 

که برای بودنشون شرط نمی ذارن ...

که اگه گفتن هستن خیالم راحته که هست همیشه هستن ...

بودنشون برام قوت دله ...

اما یه نصیحت تو دنیای مجازی هرگز دل نبندید هرگز ...

دوستی های مجازی به سختی به واقعیت موندگار تبدیل می شن .

همیشه و همه جا یه تابلوی ایست دیگه جلوتر نرو با خودتون داشته باشین...

لازم میشه ...

 

به امید یه پاییز زیبا برای دل هایی که همیشه پاییزه ...

 

 


برچسبـهـ ـا :
٥ شهریور ۱۳٩۳ ٢:٢٩ ‎ب.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



 

 

هنوز دلواپس پاییزم....

هنوز منتظر پاییزم....

صدا می کند مرا... اما من هنوز منتظر اولین روز پاییزم...

پاییز که بیاید من دوباره شاعر می شوم...

توپاییزی...؟

تو همان بهار پاییزی من هستی...؟

نه باور نمی کنم....!

 

 

 

پاییزم ... چقدر پیر شده ای....!

بیا ... بگذار تا دستان خشکیده ام را ببوسم...

من هم نشسته کنار دیوار غربتم....

خوابم یا بیدار... صدا کردی انگار مرا....

 

 

 

 


برچسبـهـ ـا :
٢٥ امرداد ۱۳٩۳ ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



برای شادی روح مادر دوستم دعا کنین


برچسبـهـ ـا :
۱٩ امرداد ۱۳٩۳ ٧:٤۸ ‎ب.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



سلام دوستان

مادر دوستم حالشون خیلی بده و تو ICU بسترین براشون ختم قرآن گرفتیم.

ازتون می خوام از ته دل براشون دعا کنین تا خدا لباس عافیت به تنشون کنه

اگه خواستین تو ختم قرآن هم شرکت کنین همین جا بهم خبر بدین.

مرسی مرسی .

 

در ضمن :

یه مدتی نبودم و شاید یه مدتی هم نباشم نمی دونم تا کی ؟؟؟

شاید دیگه هیچ وقت نیام و برای همیشه برم تا پیدام نکنن.

اما تا پایان ختم قرآن هستم.

بابت همه ی لحظه های خوبی که با خوندن نظراتتون داشتم ممنونم .

 

::: لحظه هاتون پر از یاد و نگاه خــــــــــــدا :::

::: یـا علــــی :::

 

 

 

 

 

 


برچسبـهـ ـا :
۱٤ امرداد ۱۳٩۳ ٢:۱٥ ‎ب.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



0ab04a02d33398662da0924983393018-425
این شبــــــــــ ها
تو برای ما دعـــــــــا می کنی
و ما برای خــــــــودمان
چقدر غـــــــــریبی تو در زمان خودت !!!
یا صاحبــــــــــ الزمان ( عـــج )
 

برچسبـهـ ـا :
٢۸ تیر ۱۳٩۳ ٤:٢٧ ‎ب.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



بایـــــد یکــــی باشــــد

که ببینی دل توی دلـــش نیســـت که تـــو را

به وقـــت هایی که می داند خوب نیســـتی و حوصـــله نداری بخـــنداند و امیدوار کند

و حواســـت را پرت کند و به یادت بیاورد که هر چقدر هم که اوضــاع بد است

اما یکی یکجایی هست که هنوز دوستت دارد...

بایــــد یکـــی باشـــد

که ببینی که چـــقدر برایش مـــهم است

همین یکذره بهتـــر و بدتر شــدن هات...

بایــــد یکـــی باشــد

که همینطور الّابختکی نســــپاردَت به امانِ زمان

که بلکه خود به خود خـــوب شوی خود!...

بایـــد یکــــی باشــــد

که ببینـــی دل توی دلش نیـــست که

حتی دو دقیقه زودتر خوب شدنِ حالِ دلـــت را ببیند...

بایــــد یکــــی باشـــد

که ببیـــنی چقدر برایش فرق می کنی

و چقدر بلد است تو را و چقدر حواســـش به تو جمع است...

 

#16493

 

 

بایـــد یکــــی باشـــد

که به یادت بیـــاود که برای یکـــی فرق داری!...

آدم برای یکی فــــرق داشته باشد!، و اگرنه دنیا سراسر ترس و وحشـــت است...!

و اگرنه از بالا که به زمین نگاه می کنم ،

همه مان یک مُشـــت در شلوغــــی بی پناه و بی اهمیـــت رهـــاشدگانیم

که به هیچ کجـــای جهان برنمی خورد هر بلـــایی هم که سرمان بیاید...

باید یکــی، فقط یکـــی، اهمیــــتِ بود و نــــبود ما را به یادمــــان بیاورد

که هنوز برای یکی، فقط برای یکی، چقدر مهــم ایم!...

مثلا فرض کنید همین الان در یکی از پیاده روهـــای این کره ی خاکیِ بی صاحب مانده

که ما حتی اسمش را هم نشنیده ایم،

یکی بیفـــتد و بمــیرد،

باور کنید اگر آن یکی تمام دنیای فقط یک نفر نبوده باشد، بیهــــوده مرده است؛

بیـــهوده و محــــض خنده ی دنیا!...

باید یکــــی باشد که ببیــــنی دل توی دلش نیست که به دست آورد دلــــت را...

 

#7698

 

.


برچسبـهـ ـا :
٢٢ تیر ۱۳٩۳ ٦:٠٥ ‎ب.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



یه روزایی هستــــ که بدجوری دلتــــــــ گرفتــــه...

بی دلیل ناراحتـــــــــی...عصبانی...بغـــــــض می کنی

بهـــــــــونه می گیری

سر همه الکــــــــی داد می زنی

به خودتـ ـــــ و همه عالـــم بد وبیراه می گی

دنبال علتــــ ــــ ناراحتیتــــ می گردی

 

 

 

ولــــــی...

هیچـــی به هیچی

سعی می کنی مثل همیشه بیخــــــــیال شی و بخــندی...

سعـــــــی می کنی...

بیشـــــــــتر از قبل

اما نـــــــــه...

این دفعه فــــرق داره...مثل همیشه نیستـــــــ

هرکاری می کنی این بغـــض لعنتی قصــــد رفـــــتن نداره

با خـــــدا درد و دل می کنی...

براش می نویسی...از هر چــی که تو دلتــــه 

مثل همیــــشه یه کم آروم میشی...

اما بـــــــازم..!!

دوس داری نباشـــــــــــی...واسه چند روز...

تعطــــــــــــــیل کنی زندگـــی رو

کــــــــــــــــــــــاش می شد...!!

 

 

 


برچسبـهـ ـا :
٢٠ تیر ۱۳٩۳ ٢:٠٢ ‎ب.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



آכم بهتر است یڪ براכر כاشتـہ باشـכ...
ایـטּ احساس خوبی است ڪـہ آכم وقت سفر و خـכاحافظی
پیشانی اش را بگذارכ روی شانـہء
مرכی ڪـہ براכرش است.
یا اگر خواست صورتش را ببوسـכ زبرے تـہ ریش مرכ
را بر روی گونـہ اش احساس ڪنـכ.
آטּ وقت כلش نمی سوزכ ڪـہ عشقی تو زنـכگی نـכارכ.
כست ڪم محبت خواهر براכرے جایش را پر می ڪنـכ....
محبت بیـטּ خواهر و براכر هیچوقت از بیـטּ نمی روכ.
تازه، خراب هم نمی شوכ.
ممڪـטּ است آכم با براכرش כعوا بڪنـכ
ولی ممڪـטּ است یڪ روزے هم آشتی بڪنـכ.
بـכوטּ آنڪـہ چیزے خراب بشوכ.
آכم یڪ براכر داشتـہ باشـכ خیلی خوب است. خیلی خوب...

 

 

#10754


برچسبـهـ ـا :
۱۸ تیر ۱۳٩۳ ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



سلام دوستان

تصمیم گرفتیم توی ماه رمضون یه کاری کنیم که لبخند روی لب آقامون امام زمان بشینه.

به همین خاطر ختم گروهی قرآن رو برگزار کردیم که خداروشکر استقبال خوبی داشته

و آخرای ختم سوم هستیم. خواستم شما دوستان خوبم رو هم شریک کنم تا به همراه

هم قدمی برای سعادت خودمون برداریم شاید به دعای بعضی از دوستانی که ما رو

همراهی کنن به سعادت برسیم.

اگه دوست داشتین توی نظرات بهم اطلاع بدین تا براتون جزء مشخص کنم .

 

... التماس دعا ...

... علی یارتون ...


برچسبـهـ ـا :
۱٧ تیر ۱۳٩۳ ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



ما مهر ماهی ها یه عذرخواهی به خودمون بدهکاریم !

برای اینکه راحت به همه اعتماد می کنیم...

برای اینکه فکر می کنیم همه مثل خودمون صاف و ساده هستن

برای اینکه حس می کنیم باید همه رو بخشید، نباید کینه‌ ای بود...

برای اینکه معتقدیم همیشه باید مهربونی کنیم، نباید سنگ دل باشیم...

برای تموم اون وقت هایی که خطای طرفمون رو می دیدیم

و می فهمیدیم ولی به روش نمی‌ آوردیم

برای تموم " این بار آخرم بود " هایی که به خودمون می گفتیم

و بعد یه مدتی فراموش می کردیم

برای تموم حرف‌هایی که باید می زدیم و نزدیم...

آره همه ی ما مهر ماهی ها یه عذر خواهی به خودمون بدهکاریم...!

 

 

 


برچسبـهـ ـا :
۱٧ تیر ۱۳٩۳ ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



تا حالا آرزوهات جلوی چشمات پر پر شدن ...

و تو حتی نتونی اعتراض کنی ...

چون چاره ای نداری به جز سکوت ...

به جزسکــــــــــــــــــوت !!!

تا حالا شده تنها یه اتاق و صدای بلند روضه ی حضرت زهرا راه نجاتت باشه ...

برای رهایی از نشنیدن و رها شدن از حرفهایی که از پر پر شدن آرزوهات حرف می زنه

نمی دونم بگم خسته م یا نه ...

چون خیلی وقته از مرز خستگی گذر کردم ...

فقط می دونم دارم تدریجی نابود میشم ، می دونم بریدم ...

بــ ــ ــ ـــرـــیـ ــــ ـــــدمـ ــــ ـــ ـ 

خدایا این سکوت داره دیوونه م میکنه ...

خدایــــــــــــــــــــا فقط یه روزنـــه ...

برای دلگرمیم کافیه ...

همینــــ ــ ـ

 

گل، قرمز، پرپر، Flower, red, wilt


برچسبـهـ ـا :
۱٥ تیر ۱۳٩۳ ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



دوباره شروع به نوشتن کردم
تا به پاییز برسم و باز در آغوشت بگیرم
لبخندت هنوز در دفتر شعرم تماشایی ست

تابستان است' میدانم میدانم......
بیا راهی شویم با هم
بگیریم رد پای برگ را
ته بن بست تنهایی
بریم انجا که باران، نباشد خیسی مطلق

 

‏دوباره شروع به نوشتن کردم
تا به پاییز برسم و باز در آغوشت بگیرم
لبخندت هنوز در دفتر شعرم تماشایی ست

تابستان است' میدانم میدانم...
بیا راهی شویم با هم
بگیریم رد پای برگ را
ته بن بست تنهایی
بریم انجا که باران، نباشد خیسی مطلق

( حمید رضا کیهانی )‏


برچسبـهـ ـا :
۱٥ تیر ۱۳٩۳ ٦:٠٦ ‎ق.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



دلم کمی کودکی میخواهـــــد...

کمی بچگــــی،بی تکلفـــی،بی نگرانی برای فـــــردا...

دلم کمی خنــــده میخواهد،نه لبخــــــند

خنــــده ای بی پروا همچون پرواز بادبادک

در بــــــــاد،قهقهــــــــــــه های ناب کودکانه...

دلم مشق شب میخواهـــــد با خمیازه های پــــی در پـــــی..

دلم یک تکــــــه گچ میخواهد از پای تخته سیـــــــاه...

دلم میخواهد بدوم و بــــدوم و بدوم تا همپــــــای باد شوم

و به همه جا ســــــرک بکشم،

حتی کوچکترین روزنه ی وجــــودی آدمهــــــــــا....

دلم کمی آرامـــــــش،کمـــــی....

دلـــــــــــــم کمی فریــــــــــــــــــــاد میخواهد...

اندکی فقـــــــــط...

اندکی کودکــــــــــــی میخواهم....

 



برچسبـهـ ـا :
۱۳ تیر ۱۳٩۳ ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



سلام خدا جون
صدام به عرشت می رسه؟
منو این پایین میون این همه نقاب وآدمک های رنگارنگ می بینی؟
 
می دونم که می بینیم و صدامو می شنوی
چون هنوزم دستمو گرفتی و نفس کشیدنم بخاطر وجودت توئه.

 

#11220

 

خدایا…
زخم هامو چی؟
اونارو می بینی و هیچی نمی گی؟
این حق من بود که همیشه صدات کردم و کمک خواستم ازت؟

 
خدایا تا حالا دلتنگ شدی؟
درکم می کنی چه اندازه دلتنگ عزیزترینم هستم؟
زخم های جسم من مهم نیست
زخم های دلم هم به کنار
با این همه دلتنگی تو بگو چه کنم؟؟
 
خدایا…
دیشب تا سپیده صبح، خیره به اسمونت بودم
حسم کردی؟
اشکامو دیدی؟
اشکایی که طعم خون می داد…
اشک هایی که هیچ کس جز تو تماشا نمی کنه!!
اشک هایی که از حرف های نگفته جاری می شوند…
اشک هایی که طعم خون می دهند و خفقان تنهایی….
 
 
خدایا…
این همه درد را می بینی و چیزی نمیگی؟!
من اما هنوز امید دارم…
آدمهایت تا به کِی میخواهند بد باشند و بدی کنند؟؟!!

 

 

#13657


برچسبـهـ ـا :
٩ تیر ۱۳٩۳ ٢:٤٤ ‎ب.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



 

 

به سفره افطار خیره شده ام

به کاسه ی شله زرد که با دارچین روی آن نوشته اند:

یا علی

به بشقاب رنگینک و نان و پنیر و سبزی و قدحی پر از آش رشته

که با کشک و زعفران تفت داده شده تزیین شده و به استکان چای...

خدایا این همه نعمت را چگونه شکر گزارم؟؟؟

 

 

 

 


من در هر برگ این سبزی ها در میان شاهی و تره و این تربچه ها

دستان پر مهری را می بینم که عاشقانه بوته ها را پاییده اند.

به نور آفتاب ، آب ، خاک،و هوایی که ذره ذره به خورد این سبزی ها رفته

فکر می کنم که قرار است سهم من باشند

و به آخرین شبی که سبزی ها مهمان آن باغچه بودند...

 

شاید در خانه ای قدیمی با تیرهایی در سقف و ایوانی که

مهتاب و بوی عطر خوش سبزی ها را با هم

پیشکش آن آدم های زحمتکش کرد

تا خستگی روز از تن شان به در رود.

تو بگو چند ذره نور و عاطفه در این برگ ریحان پنهان است؟؟؟

دانه های برنج این شله زرد وامدار مهر چند زن و کدام شالیزار است؟؟؟

فکرش را بکن آفتاب و آب وخاک سیصد سال پیش

در دانه های خوش طعم و بوی دارچین صبر کرده

تا امروز گوشه ای از سلول های تن مرا بسازد...

عرق چند گل سرخ گلاب شد...

تا قطره هایی از آن این شله زرد را معطر کند؟؟؟

روی بادام های کدام درخت نام من نوشته شده بود؟؟؟

من خوشه های زرد گندم را در این قرص نان به وضوح می بینم

روزی در آن مزرعه در باد میرقصیدند

و موج دستان دخترکان زیبای روستایی

که در میان آن گندم زار بازی می کردند را حس می کنم.

به بشقاب رنگینک و خرما نگاه می کنم

که شیره ی خاک خطه ی گرم جنوب را

با صبر دستان آن مرد آفتاب سوخته در خود جای داده است

تا کامم را شیرین کند

و به نخل مقاوم این اولین درختی که در کودکی شناختمش

فکرمی کنم و به بوته های چای و دشت های باران خورده ای

که دانه های بنشن این آش را در خود پرورانده اند.

کاش می دانستم این چند دانه نمک سفید از کدام دریا،

کدام کوه به این سفره رسید؟؟؟

بگو موج صدای کدام شبان آن گاو را به علف زار هی کرد

تا پر شیر شود و این تکه پنیر قسمت من باشد؟؟؟

یا علی ...

تو به خدای روزی دهنده بگو

که بیش از این چشمم را بینا و زبانم را شکر گزار کند...

آمین یا رب العالمین

 


برچسبـهـ ـا :
٧ تیر ۱۳٩۳ ٥:۳۸ ‎ب.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



هنوز به دیدار خدا می روند....

خدایی که در یک مکعب سنگی خود را حبس کرده است.!!!

خدا همین جاست نیازی به سفر نیست.

 

#2540

 

 

خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند،

خدا در دستان مردی است که نابینایی را از خیابان رد می کند.

خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را هر هفته

برای درمان به بیمارستان می برد.

خدا در جمله ی عجب شانسی آوردم است!!!

خدا خیلی وقته که اسباب کشی کرده و اومده نزدیک من و تو!

 

#5071

 

خدا کنار ساعت کوک شده ی توست که می گذارد 5 دقیقه بیشتر بخوابی!

از انسان های این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند و یک عکس با روبان مشکی.

از تولدت تا آن روبان چقدر خدا را دیدی؟

 

#12940

 

خدا را چند بار دور زدی یا زیر بارون در کنارش قدم زدی؟

خدا همین جاست نه در عربستان.!

خدا زبان مادری تو را می فهمد. نه عربی!

 

« خدایا دوستت دارم »

 

 

 

#11694


برچسبـهـ ـا :
۳ تیر ۱۳٩۳ ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



سکوت ، سکوت ، سکوت

و یه بغض ...

و صدای یه دل که بد جور صدای شکستنش

گوش احساس و این عشق پنهان رو کر کرده

 

 

 

خدایا خداییت رو شکر 

گاهی می مونم توی تدبیر و حکمتت

هرچی فکر می کنم می بینم نمی دونم علت این حضور رو

 

اما ...

اما به تدبرت ، به درایتت ایمان دارم ...

 

خدایا خدای من خدای قشنگم

تو رو به خـــــــــــــــدا بودنت سوگند

ته این قصه رو لطفـــــــــــــــا شیرین بنویس

 

 

 

 


برچسبـهـ ـا :
٢ تیر ۱۳٩۳ ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



سالار وقت آمدنت دیر شد بیا
این دل در انتظار فرج پیر شد بیا
 
دیدم به خواب آمدی از جاده های دور
گفتا دلم که خواب تو تعبیر شد بیا
 

این جمعه هم گذشت ولیکین نیامدی
آیات  غربتم همه تفسیر شد بیا

افسرده ام بدون تو ، باور نمیکنی؟
عشقم اسیر قسمت و تقدیر شد بیا
 

 
گفتی که پاک کن دلت از هر چه غیر ماست
قلبم به احترام تو تطهیر شد بیا
 

هر شب به یاد خال لبت گریه میکنم
عکست میان آینه تصویر شد بیا

 
در دفترم به یاد تو گل نرگس کشیده ام
نرگس هم از فراق تو دلگیر شد بیا
 
جانم فدای خال لبت نازنین نگار
ساقی ززندگی به خدا سیر شد بیا

برچسبـهـ ـا :
٢٤ خرداد ۱۳٩۳ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



بگو که دیدار نزدیک است...

این جمعه دل هایمان را آب و جارو کردیم

برای حضورت برای ظهورت...

آقا بیا دگر...

بس است دوری...

بس است غم ندیدنت...

 

 

http://www.ashoora.ir/images/phocagallery/tarhhaye-mazhabi/mahdi/thumbs/phoca_thumb_l_emam-zaman%20(230).jpg

 

 

بگو که می آیی...

بگو که چشم هایمان در انتظار است...

بگو بس است گریه از فراق من ...

بگو که فردا می آیی...


کاش فردا ورد زبانمان این باشد:

مهدی آمد

 

http://www.ashoora.ir/images/phocagallery/tarhhaye-mazhabi/mahdi/thumbs/phoca_thumb_l_emam-zaman%20(144).jpg

 

 

 


برچسبـهـ ـا :
٢٢ خرداد ۱۳٩۳ ۳:٠۱ ‎ب.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________




آقا اجازه ؟؟؟

دست خودم نیست خسته ام ...

در درس عشق در صف آخر نشسته ام ...

یعنی نمیشود که بینم سحر رسید ؟؟؟

درس غریب «غیبت کبری»به سر رسید ؟؟؟

 

http://www.ashoora.ir/images/phocagallery/tarhhaye-mazhabi/mahdi/thumbs/phoca_thumb_l_emam-zaman%20(93).jpg

 

 

آقا اجازه ؟؟؟

بغض گرفته گلویمان ...

آنقدر رد شدیم که رفت آبرویمان ...

استاد عشق!صاحب عالم !گل بهشت ...

باید که مشق نام تو را تا ابد نوشت ...

 

http://www.ashoora.ir/images/phocagallery/tarhhaye-mazhabi/mahdi/thumbs/phoca_thumb_l_emam-zaman%20(32).jpg


برچسبـهـ ـا :
٢٢ خرداد ۱۳٩۳ ٢:٢٥ ‎ب.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



جریـــمه مشـــق امشــب...!



صـــد بار بنویس...!



آقایـی کــه یـــادش نبــــودم...



در قُنـــوت نمـــازش {یـــادم} کـــرد...

 

 

 

 

 

 

دلم عجیب گرفته امشب

 

دلم میخواد تو دامن شما اشک بریزم و دست شما روی سرم باشه


آقا جان به خاطر تمام این بی وفایی هایم من گناهکار رو ببخش

 

 یا_صاحب_الزمان_241.jpg



برچسبـهـ ـا :
۱٩ خرداد ۱۳٩۳ ۸:٠٥ ‎ب.ظ |- سکوتــ پاییز -| نظرات ()

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________



 

انگــار،دوباره میآن واژه هآیــم گیر کرده استــــ

نامی کـه زمین و آسمــان را اسیر کرده استــــ